و اما در ادامه شمارو دعوت میکنم یه متن قدیمی بسیار زیبا رو بخونید
متن قدیمی اما بسیار زیبا
معلم گفت: « بنويس سياه » و پسرك ننوشت!!! معلم گفت: « هر چه مي داني بنويس » و پسرك گچ را در دست فشرد. معلم گفت:« املائ آن را نمي داني؟» و معلم عصباني بود. سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود. معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد. معلم بار ديگر فرياد زد: « بنويس! گفتم هر چه مي داني بنويس!» و پسرك شروع به نوشتن كرد: « كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود. چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است
و...
و قفل در خانمان سياه است. » بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت: « تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد. » گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت. معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود. و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود. معلم گفت: « بنشين. » پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست. معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند. اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روز مشق هايش را با مداد قرمز نوشت معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت. و پسرك مي دانست كه قلب معلم هرگز سياه نيست!
امیدوارم که از متن و ترانه های شاد قدیمی خوشتون اومده باشه